خرید بک لینک
آلبوم جدید همایون شجریان منتشر شد . انقدر خوبه که آیا رواست توی این پاییز عاشق نشیم؟؟؟ شنوید: زیر سقف خیال از آلبوم امشب کنار غزل های من بخواب متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. دریافت

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 18:18

ما "هیچ" ما نگاه بشنوید: متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="AutoStart" value="False">

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 18:18

خوابت را دیده ام! نه سلام و نه علیکی! فقط خوابت را دیده ام و قدر دنیا ناراحت و عصبانی ام! خوابت را دیده ام که خوشبخت میشوی و من عین برگهای پاییزی می افتم. در خواب سر خودم فریاد میزدم که لعنتی بیدار شو. اما نمی توانستم . لحظه ای که بر زمین افتادم بیدار شدم. شاید مردم که بیدار شدم و شاید هنوز هم مرده ام و بیدار نشده ام... به هر حال خوابت را دیده ام. نگران نباش ته دوست داشتنت برای دیگری رسیدن خوبیست آنطور که من دیده ام. پر از چشمان براق و خنده و آواز...تو میرسی من میمیرم...

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 18:18

امروز ۲۵ نوامبر، روز مبارزه با خشونت علیه زنان است. خشونتی که فکر میکنم اگر تمام زنان سرزمین من از آن رنج نبرده باشند، اکثر آن ها خشونت را تجربه کرده اند. در خانواده، در دانشگاه، در محل کار، در خیابان ... . خشونت علیه زنان همیشه تداعی گر صورت کبود شده ی یک زن بوده است اما به راستی خشونت ها به همین خلاصه میشوند؟؟؟ چطور ممکن است از هر سه زن در جهان بیشتر از یک نفرشان این خشونت را تجربه کرده باشند؟ خشونت علیه زنان بخش قابل توجهی دارد که عموما نادیده گرفته میشود. خشونت های کلامی و روانی بخش قابل توجهی از خشونت علیه زنان است که عمدتا نادیده گرفته میشود و اینگونه جای خود را در فرهنگ و حتی خانواده هایمان باز کرده و به حیات خود به قدرت ادامه میدهد. این خشونت های کلامی به شکل کلیشه هایی درآمده و در زندگی روزمره یمان بازتولید میشوند و ما بی آنکه خودمان بدانیم در مقابل بمبارانی از آن ها قرار میگیریم. نه تنها این حملات را حس میکنیم، بلکه گه گاه خود ما زنان هم آن ها را به کاربرده و شاید به صورت جوک فوروارد هم میکنیم!!! این چیزی است که من آن را بی حسی تعریف میکنم. سر شدگی مقابل جنس دوم و یا در حاشیه قرار گرفته شدن! بی حسیِ کول بودن در مقابل خیلی از این خشونت ها! در این زمینه خیلی کول نباشید! تحمل کردن جوک ها یا عکس های نامربوط از یک دوست اجتماعی به خدا کول بودن نیست! تحقیر هم نوعتان در رانندگ

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 18:18

مادر که رفت، گریه نکردم تا الان هم یادم نمی آید که برای رفتنش گریه کرده ام یا نه! روزهای زیادی از برای نبودنش گریه کرده ام اما برای رفتنش هنوز نه! این هنوزی که میگویم نزدیک ۱۲ سالی میشود! تنها رفلکس خشمگینانه یا غمگینانه ای که داشتم در تمام این سالها، فقط خلاصه به آن لحظه ای میشود که فامیل با شیون به خانه می آمدند و من یک لحظه فریاد زدم که بگو خفه شن!!!!! ( که هنوز نفهمیدم چرا؟) بعد از آن دیگر چیزی نبود! نه در مراسم بودم، نه در مسجد، نه هیچ جا! خودشان فهمیدند که نباید کاری به کارم داشته باشند. فرستادنم خانه ی یکی از اقوام و بازی کردیم، فیلم دیدیم و من خیلی زود یادگرفتم که بهترین رفلکس دنیا در مقابل غم ها قایم موشک است! دست کم آن موقع که قایم موشک بازی میکردم اینطور بود و بعدتر ها عادت شد. هر جا که غم فزونی میکرد من بازی را شروع میکردم. قایم میشدم و به روی خودم نمی آوردم که اتفاقی افتاده است. قایم میشدم، خودم خودم را پیدا میکردم، بعد باز قایم میشدم و چرخه ادامه داشت! حرفه ای شده بودم و تو در تو قایم و پیدا میشدم. این یک تعریف خلاصه از زندگی، از یک دیدگاه به شدت خاص و عام و یک برش متفاوت است. دیگر بازی این پلان ها برایم مثل آب خوردن است، فقط آنجایی که قرار است خودم را پیدا کنم کمی سخت می شود! کمی خوب از آب در نمی آید! کمی برداشت های زیادی لازم دارد! مثلا همین قایم شدنم بعد از مرگ (ک

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 18:18

من ذهن رویابافی دارم و حقیقتش اینکه همین ذهن رویا باف برایم شبیه یک دندان پزشک ماهر کار میکند و تا به خودم می آیم که خودم را از منجلاب رویا بیرون بکشم، چندین باری، بی منت، حفره ی دهانی و مشتقاتش را سرویس میکند! ذهن رویا باف همانند یک بیماری مهلک است! باعث میشود آدمی در جایی میان خیال و واقعیت سیر کند، در خیال ها زندگی میکند و در واقعیت فقط نفس میکشد! از یک جایی به بعد نمیفهمی کدام زندگی بود و کدام زنده بودن! نمیفهمی آن که برایش هر روز حرف میزنی، نگران میشوی، شعر میخوانی، دعایش میکنی و آن چیزی که باعث میشود رشته ی باریک اعتقادات هنوز به جایی وصل باشد، خیال است و آن چیزی که صبح ها با خوابِ خیالش بیدار میشوی و دانشگاه میروی، کار میکنی و برنامه هایت را میچینی واقعیت... آنقدر به هم خوب دوخته میشوند و در چفت و بست هم میروند که تبدیل به پیراهنی از "بودن" میشوند به اسم زندگی، که به قالب تنت نمی آید! زار میزند! اصلا شبیه لباس های آن دروازه بان منشوری میشود که مضحکه ی خاص و عام است! انگشت نما میشود این جانِ بی امید نخ نما شده ات... ما سالهاست که این لباس نخ نما به اسم "من" را همیشه با خود به همه جا میکشیم...

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 18:18

حالا که حرف از رویا شد باید بگویم که برای خودم رویاهای زیادی دارم! همین مرا بیشتر از همه چیز نگران میکند. و اینکه رویاها حتی با هم در عمل ضد و نقیض میشوند بدجور حالم را میگیرد... کوچکتر که بودم رویایم این بود "در آینده خوشحال باشم" یا" هدف زندگی ام اینچنین بود که آدم بهتری شوم" اما هر چه گذشت این جمله ها دور تر و دور تر و زندگی عینی تر و عینی تر شد! اما همچنان رویا را حفظ کرده ام که به نظرم انسانِ بی رویا یک جای کارش میلنگد. زیاد میلنگد! مگر میشود بی رویا جهانی ساخت؟ این روزها مثلا" دوست دارم یه کاروان بخرم و شروع کنم با آن همه جا را بگردم و یک مدت کولی وار زندگی کنم. بی ریشه... رها..." یا مثلا "دوست دارم بروم و در یک جای دور افتاده و محروم معلم شوم و به بچه ها یاد بدهم که محروم کسی است که خودش نباشد" یا مثلا "دوست دارم بروم جایی زندگی کنم که هنوز ارزش هایشان برایشان معنا دار باشد! حتی اگر من آن ها را نفهمم. این آدم های بدون ارزش عجیب مرا از این دنیا می ترسانند". حتی مثلا دوره ای فکر میکردم که فقط با قدرت می توان تغییر ایجاد کرد و "دوست داشتم ادم از لحاظ سیاسی قدرتمندی شوم تا بتوانم واقعا تغییری باشم برای این دنیا اما خب خیلی وقت ها به خودم ثابت شده که من آدم این هیاهو ها نیستم و زندگی بی اضطراب را ترجیح میدهم" به خاطر همین رویایم را تغییر دادم و یک لول پایین ترآمده ام و بعضی وقت

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 18:18

روزی که گذشت زادروز شاملو بود... اسم شاملو که میاد، من پرت میشم به خیلی سال پیش که الان یادم نمیاد چند سال ازش گذشته... یادم کشون کشون علی رغم مخالفت های من خودش رو میبره به اون کافه ی سبز قدیمی که کنج سمت چپش نشسته بودیم و برامون شاملو میخواد... مثل همیشه خم شده بود و قوز کرده بود، یکی از دستاش رو دورش پیچیده بود و بغل کرده بود خودش رو و از شعر محبوبش میخوند که: دریغا ای کاش ای کاش قضاوتی قضاوتی قضاوتی در کار در کار در کار می بود! و برای اوج لذتش از شعر پلک هاش رو روی هم میذاشت و با دست های لاغر و استخونیش سر قسمت های جذاب شعر، تاکید میذاشت. و این شعر خاکستری پر رنگ شاملو برای من عاشقانه ای بود که وقت میکردم خوب نگاهش کنم و سر هر تاکیدی چیزی در قلبم فرو بریزه... یادم نمیاد اون موقع، نقطه ی شروع بودی برای آغاز این دوست داشتن یا نه؟ اما نقطه ی عطفی بود توی عاشقانه ی این سال ها... و من هیچ وقت ازش باهاش حرفی نزدم. هیچ وقت نگفتم که اون لحظه من چه حالی داشتم. فکر میکردم همیشه زمان هست برای اینکه بهش بگم از اون لحظه های تب دار شاملو و مشیری و ... از اون کافه ی سبز... هیچ وقت نگفتم! ه

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 18:18

حیف که نمی توانم از تو مراقبت کنم. در برابر سختی، در برابر مریضی، در برابر غصه، در برابر خستگی... وقتی به این نتوانستن فکر میکنم عجیب از پا می نشینم، مثلا دیشب که زلزله آمد. زلزله ام از آن چیزهایی است که نمی توانم تو را در برابرش مراقبت کنم. دیشب هم از پا نشستم. از پا نشستن به معنای واقعی کلمه است. آن موقع که زانوانت سست میشود، کمرت خم و شانه هایت بار جهان را یکباره حس میکند. بار سنگین زندگی، بار سنگین تعلق، بار سنگین وابستگی... می مانم که از کی این همه من وابسته شدم! وابسته ی خیلی چیزها، حتی وابسته ی چیزهایی که نیست، وابسته ی مراقبت کردن از تو، در سختی، در مریضی، در غصه، در خستگی... اما تو که هیچ! خودم را هم نمی توانم...

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 18:18

شده در اوج جوانی، با همین ظاهر شاد تا گلو پیر کسی باشی و قسمت نشود؟* اونقدر که تو ذهنم باهات حرف زدم که تو واقعیت نمی تونم درست حرف بزنم. تو حرف میزنی و من بیشتر از اون چیزی که به زبون بیارم توی ذهنم باهات حرف میزنم. تو میگی دلم تنگ شده بود برات . دهنم یه جمله ی مسخره میگه که صداش توی گوش خودمم نمیپیچه و من فقط میشنوم که من هر لحظه دلتنگم... هر لحظه دلتنگم... اما میدونم که اینو نگفتم... احتمالا بر حسب عادت میگی عزیزم و من فقط محکمتر فرمون رو میچسبم که بر حسب عادت نیام بغلت کنم... تو میگی که توی فکرت هنوز خودتو میبینی با من... من چیزی نمیگم... سرمو میگیرم بالا که این بغض رو فرو بدم... سعی میکنم... سعی میکنم و نمیره پایین... از چشام میزنه بیرون... نمیشنوم چی میگی... یه چیزایی میگی اما من نمیفهمم... نمیخوام اشکام رو ببینی... نمیخوام بگم من با همین فکر زندگی ها کردم... میخوام بگم ما چقدر بدبختیم... میخوام بگم لابد قسمت، الکی نبود... میخوام بگم باخت بیشتر از این؟ حسرت بیشتر از این؟ که خواستیم و نشد؟... میخوام توی چشمات نگاه کنم که خودت از توی چشمام ببینی همه ی این چیز ها رو... اما باز سرم رو میگیرم بالا تا همه ی اینارو با بغض رد کنم بره پایین... فقط میخوام فرار کنم که اشکامو نبینی... اما لعنتی دیدی محال شد؟ *شعر از داریوش کشاورز

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 18:18

صفحه بندی